آفتـــابـــ مهتـــابـــ
همیشه چون آفتاب مهربان و چون مهتاب زیبا باش... 
قالب وبلاگ

پلکی بزن تا صبح فردا را ببینم

از منظر چشم تو دنیا را ببینم

تا پر بگیرم چون کبوترهای کوهی

هر جا دلم می خواد آنجا را ببینم

یک پنجره وا کن به سوی ظلمت من

تا کی شبان کور یلدا را ببینم؟

حالی بده برخیزم از این حال رخوت

بالی بده تا اوج بالا را ببینم

پر واکنم در امتداد سرنوشتم

با تو بهشت آرزوها را ببینم

مثل کویری بایرم باران مدد کن

آن فرصت سبز تماشا را ببینم

آخر بگو تا کی عطش سوز تو باشم؟

هی خواب خیس رود و دریا را ببینم

تا کی شب چشم انتظاری؟ پاسخت چیست؟

کی می شود آن صبح زیبا را ببینم...

 

[ چهارشنبه 18 تیر1393 ] [ 23:32 ] [ هستـــی ] [ ]
درختی آواز می خواند

شاید غریبه ای

روزگاری پیش

صدایی در اینجا کاشته بود...

*****

با قلم مو

به هم می زنم

بهار و زمستان را...

از راه می رسد

فصل جدید من

روی بوم...

*****

دست روی شانه های غروب می گذارم

آرام آرام

با او

پایین می روم...



[ دوشنبه 5 اسفند1392 ] [ 19:1 ] [ هستـــی ] [ ]
هر چه خواهی تا نباشی هر کجا پنهان شوی

در دلم آیینه می کارم که صد چندان شوی

بعد از این بیدار می مانم نگاهت میکنم

تا مبادا توی رویاهام سرگردان شوی

فکر کردم خشکسالی ها امانم را برید

فکر کردی با خودت یک ابر پرباران شوی

فکر کردم از محالات است پیدایت کنم

غافل از اینها که روزی راهی کنعان شوی

قاصدکها وقتی از دنیا خبر می آورند

خوش خبر باشند و تو ورد زبانهاشان شوی

دستهایت را به موهای سرم سنجاق کن

چون نگین ماه بر موهای شب تابان شوی

خسته ام با جنگ با غیر از تو حتی با خودم

مثل یک سردار باید وارد میدان شوی . . .



پی نوشت...
تولدم مبارک

[ دوشنبه 28 مرداد1392 ] [ 23:41 ] [ هستـــی ] [ ]

کسی به حال دلم تا همیشه می خندد

کسی شبیه تو از پشت شیشه می خندد

شبیه آتش بر جان جنگل افتاده

که شعله ور شده بر ریش تیشه می خندد

و گاه وسوسه رعد و برق می گیرد

و گاه بر تن عریان بیشه می خندد

دوباره خیس شده گونه ام... نمی خندی؟؟

که گُل به تَر شدن چشم ریشه می خندد

به قصد قصر نگاهت چرا نمی آید؟

جناب عشق که بر گوش گیشه می خندد

و روبه روی همین خانه شاعرم کردی

هنوز یک نفر از پشت شیشه می خندد . . .



[ یکشنبه 16 تیر1392 ] [ 14:12 ] [ هستـــی ] [ ]
آه ای بهار من ثمر دادی

آغاز عیدم را خبر دادی

مثل نسیم آخر اسفند

آواز گل در باغ سر دادی

با قاصدک ها همسفر گشتی

پیغام یاس و نیلوفر دادی

از وسعتِ خشکم گذر کردی

تا مژده گل های تر دادی

نخل خیالم را شکوفاندی

باغ دلم را برگ و بر دادی

بر این منی که محو شب بودم

احساسی از جنسِ سحر دادی

پلک مرا با عشق وا کردی

توفیقِ امعانِ نظر دادی

بر این دلِ افسرده سردم

گرمای عشقی شعله ور دادی

این مرغکِ پربسته را آخر

در آسمان عشق پر دادی...



بعدا نوشت:
سلام دوستان
ممنون بابت نظرهای خوبتون
من یه مدت نیستم... بعد از اینکه برگشتم قول میدم به همتون سر بزنم...

[ یکشنبه 8 اردیبهشت1392 ] [ 21:47 ] [ هستـــی ] [ ]
پایان اسفند است، امشب آخر ماه است

حس میکنم یک اتفاق تازه در راه است

یک اتفاق روشن از جنس گل و لبخند

پایان این شبگریه های گاه و بیگاه است

پایان شبهای سیاه بی قراری ها

آرامش رویایی یک صبح دلخواه است

فردا نوید روشنِ عید است و عود و گل

روز رهایی دل از هر رنجِ جانکاه است

بعد از گذشت ماهها این دوری و دیری

آه ای دل چشم انتظار، این آخرین آه است

من خواب دیدم که بهار تازه می آید

آن یار می آید دلم چون روز آگاه است

حس میکنم حال و هوای دیگری دارم

سفره بچین ای دل دوباره عید در راه است...

 

[ سه شنبه 29 اسفند1391 ] [ 14:42 ] [ هستـــی ] [ ]
دوست دارم زیر باران تر شوم

چشم ها را شسته روشن تر شوم

یک شمیمستان گل و دار و درخت

یک نسیمستان بهار آور شوم

کفتری باشم به بام آسمان

سهره ای در باغ نیلوفر شوم

پونه زاری در مسیر چشمه سار

کوچه باغی لاله سرتاسر شوم

کُنج سیبستان سرسبز خیال

باغی از لبخندهای تر شوم

خسته ام از این همه دلمردگی

تا به کی با دستِ غم پَرپَر شوم؟

اشک و آه و بغضِ غم دیگر بس است

دوست دارم آدمی دیگر شوم...

 
[ دوشنبه 14 اسفند1391 ] [ 12:3 ] [ هستـــی ] [ ]
سنگِ صبور من

ای یادگار خوشی و بدحالی دلم!

با من ز نو ز شادی هستی بخش

صد قصه ساز کن

زیبا تو قفل پنجره ی بسته ی دلم

با خنده باز کن

ای راوی حکایت چون و چرای من

بی شک بیافرید تو را او برای من...!


پی نوشت:

امروز 4 اسفند

تولد دوسالگی آفتاب مهتاب من...

 

[ جمعه 4 اسفند1391 ] [ 20:31 ] [ هستـــی ] [ ]

 پاییز و بوی بی بهاری کشت ما را

بغض و سکوت این قناری کشت ما را

این باغ خشک آن شاخه های رفته بر باد

این غم، غم بی برگ و باری کشت ما را

دلشوره ها، تشویشها، دلواپسی ها

در امتداد سال جاری کشت ما را

این روزها این روزهای بی تو بودن

این نامرادی بدبیاری کشت ما را

در انزوای بی کسی دور از تو تا صبح

شب گریه ی بی اختیاری کشت ما را

هی لب به می آید، نمی آید گشودن

سوز دل و آتش نگاری کشت ما را

در آرزوی دیدنت در دست این دل

یک عمر این آیینه داری کشت ما را

"در حسرت دیدار تو آواره تا کی؟"

این بی کسی این زخم کاری کشت ما را

این تیک تاک ساعت شماطه دار و

این دم به دم لحظه شماری کشت ما را

تا کی نشستن روز و شبها را شمردن

دیر آمدی چشم انتظاری کشت ما را

 

 پی نوشت...

دو خط موازی

در هم کشیده و کمان

در امتداد خورشید

در ردی از زمان

چند سایه ی درخت

نقش بسته در آن

چشمانی منتظر

مسافرانی به راه

جاده نمادی ست

از عشق، انتظار

... زمان

اللهم عجل لولیک الفرج

[ پنجشنبه 28 دی1391 ] [ 15:31 ] [ هستـــی ] [ ]

گیرم که من پرواز را از سر بگیرم

کو آسمان تا زیر بال و پر بگیرم

من زیر سقف این قفس هر روز تا کی

این کوشش بیهوده را از سر بگیرم

کو آشیانی که دلم می خواست یک روز

در سایه سارش بوی برگ و بر بگیرم

آن کوچه باغ سیب و نارنجی که روزی

من می توانستم از آن نوبر بگیرم

کو آن نسیم صبحگاهانی که از او

می شد خبر از باغ نیلوفر بگیرم

تا کی به جای شاخه شاخه یاس و لاله

هی میله ی سرد قفس در بر بگیرم

تا کی به کُنج این قفس از خاطراتم

بوی گُلِ خشکیده ی پرپر بگیرم

کی می شود در باغ سبز آرزوهام

در سایه ی گل آشیان آخر بگیرم

اما نباید بعد از این نومید باشم

احساس یأس و غم به دل دیگر بگیرم

من خواب دیدم می توانم زیر پرهام

آن آسمان را باز سرتاسر بگیرم

می آید آخر آنکه با دست کریمش

قفل قفس را بشکند تا پر بگیرم...!

 

 

[ دوشنبه 6 آذر1391 ] [ 18:15 ] [ هستـــی ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام
هر گونه کپی برداری از اشعار و مطالب این وبلاگ با احترام به همه عزیزان بدون ذکر منبع یا ذکر نام نویسنده غیر مجاز است.
با تشکر هستـــی
امکانات وب



  • آی سی ام پورتال
  • صحاب